یادمه وقتی سن دبیرستان بودم یا حتا تا همین چند سال پیش قبل از به دنیا اومدن باربد پدر مادرهایی را میدیدم که شیطونی پسر بچه 5 ساله رو با پسر بودنش توجیح می کردن میخواستم بزنم مخشونو در بیارم، اینقدر لجم میگرفت که دوست داشتم تو روشون واستم و خیلی رک بگم آقا جون بلد نبودین بچه تربیت کنید دیگه! یه وحشی بار آوردین حالا دارین خودتونو توجیح میکنید من از همین جا از تمام کسانی که این فکرهارو در موردشون کردم رسما عذر خواهی میکنم .

این وروجکی که در آستانه 5 سالگی قرار داره منو به خیلی از واقعیتها رسونده به خیلی از چیزهای دیگه یکیش همین تفاوت شدید مرد و زن از دوران کودکیه که تا چه حد میتونه روحیاتشون باهم از ابتدا فرق داشته باشه من تو یه خونواده ای بزرگ شدم که برادر نداشتم و همیشه یه سری سوال بیجواب در مورد پسر بچه ها تو ذهنم بوده که دارم خیلی واقعی تجربشون میکنم در واقع یه دنیای جدید و جالبه برام که فکر کردن بهش گاهی زندگیمو از یکنواختی در میاره و عشقم به فرزندم دو چندان میشه.

همیشه به خاطر داشتن باربد خدا را شاکرم به خاطر تمام این حسهای زیبایی که به من داده ، درسته که گاهی از شدت شیطونیهاش ممکنه به حدی برسم که میخوام اون لحظه غیب بشم اما لذتهایی که به من میده تعدادش خیلی خیلی بیشتره.

چه دنیایی دارم با تو وقتی داری برای یک اسباب بازی ناچیزی که شکسته اشک میریزی و من دلداریت میدم یا لحظه ای که از کلاس درس میای بیرون و میپری تو بغلم بعد جاییزه اون روزتو با چه شوقی نشونم میدی و چقدر بوسه هات اون لحظه به من زندگی می بخشه، روزهایی که با دستهای کوچولوت با یه تیکه گل رس یه مجسمه خلق کردی و با ذوق به من میدی یه حسی دارم که نمیتونم توصیفش کنم ، و هنگامی که دارم دفتر نقاشیتو ورق میزنم هر صفحه اش و هر خطی تو کشیدی که از ذهن زیبای تو بیرون زده پر از امید میشوم. پسرم تمام شیطونی ها و اذیتهای پسرانه ات را می بخشم به این همه احساس خوبی که به من میدهی.

خیلی وقته که نسبت به نوشتن خاطرات باربد کم لطف شدم و خودمو نمی بخشم پس قول میدم به زودی بیام با یک عالمه عکس خوب کلی خبرهای جدید از آقا باربد.