توی تاکسی نشسته بودیم یه سرباز سوار شد و کنارمون نشست باربد یه 5 دقیقه ای فقط تو چشماش بروبر نگاه میکرد آقای سرباز کیفشو در آورد که کرایشو حساب کنه یکدفعه باربد با صدای خیلی بلند و با هیجان خیلی زیاد گفت شما پول نده بابای من گفته همه سربازها پولشون کمه یهو همه زدن زیر خنده بنده خدا سربازه از خجالت سرخ شده بود. افتادم یاد چند شب پیشش  که داشت به باباش میگفت من وقتی خیلی بزرگ شدم و سرباز شدم میخوام برات ماشین بنز بخرم باباشم گفت حالا وقتی سرباز بشی پولت کمه بزار یه وقت دیگه جبران کن باربدم هی میپرسید چرا سرباز بشم پولم کمه؟ باباشم گفت خوب سربازها همه پولشون کمه خوابشونم کمه حالا بچم داشت نتیجه گیری اختلاطشو با باباش پس میداد.

این تابستونم طبق برنامه قبلی به جز موسیقی هیچ کلاسی نرفتیم به علت گرما هم مرداد ماه مهدکودکم تعطیل کردیم ولی به جاش کلی پارک و نمایش و مسافرت و تفریحات مختلف جابگزین کردیم که به پسر کوچولومون خوش بگذره ولی از اول شهریور داره مهدشو میره.

این روزها هم خیلی فکرم مشغول یه برنامه ریزی درست درمونه برای مهرماه نمیدونم چکار کنم آیا با همین مهد ادامه بدیم یا یه مرکز پیش دبستانی تخصصی تر بریم؟ آیا یک موسسه زبان ببرمش یک روز درمیان روزی 3 ساعت و روزهای دیگه هم به کلاسهای کانون بپردازیم یا نه؟ نمیدونم از طرفی هم جابجایی خونه هم پیش رو داریم که بازم بستگی داره به مسیر رفت و آمدمان. از طرفی هم نمیخوام براش سنگین باشه که از مدرسه زده بشه. واقعا نمیدونم اگه نظری دارین لطفا کمکم کنید.

تازگیها خیلی حرصی شده مخصوصا وقتی یه چیزی بهش بگیم خیلی عصبانی میشه و میگه چرا دعوام میکنی یک بار از من میپرسید : مامان تو بچه بودی چرا خواستی وقتی بزرگ بشی دعوا کار بشی؟ من بزرگ بشم نمیخوام مثل تو دعواکار بشم میخوام مثل بابا هیچ کاره بشم.

تو مسافرت که بودیم من بهش اخم کرده بودم خیلی لجش گرفته بود  گفت: وایسا رفتیم خونه همه ابروهاتو با موچین میکنم میندازم دور.