بهار امسالمون هم شکر خدا به سلامتی گذروندیم هر چند پستی بلندیهای احساسی زیادی برامون داشت و باعث یکسری رفتارها ی بد باربد شد مثل داد زدنهای بی موردش یا بازیهای خشنی که یاد گرفته بود و خوشایند من و بابایی و خونواده نبود. بیشتر از همه هم خودش اذیت شد ولی در یک لحظه که عمیق فکر کردم تصمیم گرفتم که بی خیال همه چیز بشم و فقط بهداشت روانی پاره تنم رو بچسبم و همه مشکلات زندگی و کارهامو و فراموش کردم تا اعصاب راحتی داشته باشم و بتونم رفتار مناسبو ملایمی و با باربد داشته باشم و با صبوری بتونم آرامش فبل رو بهش برگردونم بنابراین قید هر چی کلاس آموزشی و برنامه های مضاعفی هم که امسال تابستون در نظر داشتمو زدم حتی یکی دوتا سفری هم که فکرکردم باربد اذیت میشه رو کنسل کردم.

"گل نازنینم راحتی و شادابی تو از هر چیزی برایم با ارزشتر است از این پس تنها سعی و کوششم در همین راه خواهد بود"

تصمیم گرفتم تابستون امسال و باهمدیگه خوش بگذرونیم، بگردیم، نمایش عروسکی بریم، سرزمین عجایب، پارکهای مختلف، باغ وحش و هر جای دیگه ای که باربد دوست داشته باشه. در ضمن کلاس رفتن هم تو این گرما اصلا صلاح نیست هی برو هی بیا آخرشم عذاب و خستگیش میمونه تو تن بچم ما که عجله ای برای یادگیری نداریم انشالا از ترم پاییز همه چی میریم اینجوری باربد 4 سالشم تموم شده چون بیشتر کلاسهارو از 4 سال به بالا قبول میکنن.

کلاس زبان انگلیسی مهدشونم نوشته بودم 4 جلسه که گذشت دیدم معلمشون میگه باربد با صدرا تو کلاس فقط مشغول بازین و خیلی خوب گوش نمیدن البته اینم جریان داره چون باربد و صدرا همبازی هم هستن سر کلاس هم فکر میکنن باید باهم مشغول بازی باشن و ما اینو چون تجربه نکرده بودیم نمیدونستیم و باهم یکجا بردیمشون و به این مشکل بر خوردیم و از جلسه 4 باربد و نبردم آخه میگه مامانی چرا هی به من میگن کنار صدرا نشین؟ آخه من دوسش دارم!. پسرم از این فضیه خیلی ناراحت شده بود و باعت عصبانیتش میشد منم بی خیال کلاس شدم و دیگه نبردمش بچم وقتی از کلاس میومد بیرون اینقدر کلافه و ناراحت و عصبانی بود که نگو.

کلاسهای نقاشی ترم بهارش تموم شد، فقط میمونه کلاس موسیقی که نمیشه وقفه انداخت و باید پیوسته باشه همین یکیو تابستون هم ادامه میدیم.

از دختر خاله جون بگم که خیلی عروسکی شده و به قول باربد که میگه خاله شهره عروسک واقعی داره، از کجا خریده؟ در حال حاضر عکس جدیدشو ندارم ایشالا تو پست بعدی میزارم.

 خیلی وقته دلم میخواست چند تایی از شیرین زبونیهای این وروجک شیطونمو اینجا بنویسم ولی فرصت نمیشد خیلیهاشو یادم رفته ولی سعی میکنم به خاطر بیارم و تو این پست بنویسم تا همیشه برام بمونه.

باربد از اولش که به حرف افتاد به "داشتم" گفت "داره بودم" و هنوزم همینو میگه هر چی من جملشو اصلاح میکنم همون یک بارو میگه ولی دفعه بعد دوباره میگه داره بودم مثلا میخواد بگه" داشتم غذا میخوردم بابا اومد" میگه "من داره بودم غذا میخوردم...." البته من ناراحت نیستم و برام شیرین و بامزست بچم اگه همین چند کلمه اشتباه هم نگه که حرف زدنش از شیرینی میافته فقط چون وظیفمه درستشو بهش میگم ولی هر دفعه که میگه داره بودم کلی دلم غش میره از شیرینیش، خودش به وقتش یاد میگیره.

حرف "ر" هم هنوز درست نمیتونه درست بگه هر جا که بر بخوره به جاش "ل" میزاره البته یه "ل"یی که بین "ل" و  "ر" میزنه خیلی هم بخواد تلاش کنه موقع "ر" گفتن زبونش میاد بیرونخوشمزه مثل تلفظ "مار" قهقههههههههههه

تعدادی کلمات با مزشو که نمیخوام هرگز فراموش کنمو نزدیک به 6 یا 7 ماهی هست که رو یه کاغذ نوشتم ولی کاغذش داره فسیل میشه یه مدت هم چسبونده بودمش به مز که هر وقت آپ کنم بنویسمشون که هر دفعه یادم میرفت تا امشب لبخند البته به جز یکی دو تاش که از روی عادته همه رو درست میگه:

فرمان= فلموم                 نردبان = مرده بوم

نایلون= لایلون .........همچنانم لایلونه              

یخچال= لچال.......لچالم میگه هنوز

دستشویی= دفشویی

تکون=تتون                    خال=ناخ.....هنوزم دوست داره بگه

کچل=چکل                    کج=جک

وصل=لصل                     نیما=لیما

وقت=لخت                     کمربند=کمردن

خیلی=حیلی.....یه مدتی به جای "خ" میگفت "ح"

 یکی از کارهایی که خیلی اذت میبره از این قراره که موقع دیدن تلویزیون هر چیزی که نشون بده عینشو میاره میزاره جلوش اگه دریا و قایق باشه بدو میره قایق اسباب بازیشو میاره اگه تو فیلم شمشیر باشه شمشیرشو اگه تفنگ باشه تفنگشو و اگه عروسکی باشه عروسکاشو هلیکوپتر ببینه میاره خلاصه که بعد از دیدن یک برنامه یک ساعته که چند تا کارتون میبینه دیگه خونه ما زیر و رو میشه انواع وسیله ها و اسباب بازیهاس که پهنه وسط هال آخ.

یه مدت تو برنامه خاله شادونه که اوایل خرداد بود یه کارتون میداد در مورد آزادی خرمشهر که سربازهای ایرانی و عراقی و نشون میداد تا شروع میشد بدو پوتیناشو میپوشید یکی از روسریهای منو مینداخت رور گردنش و اسلحه به دست تا آخرش از پای برنامه تکون نمیخورد. عکسشو بعدا به همین جا اضافه میکنم.

شش ماه پیش یکسری آهن ربای رنگی براش خریدم که میتونست رو در یخچال باهاش شکل بسازه تا بازش کردم و توضیحشو دادم سریع یه برج میلاد ساخت.

 

امروزpmc داشت یه کلیپ هندی نشون میداد که رقصنده ها لباسشون در حد هیچی بود باربد با دقت داشت نگاه میکرد بعد گفت مامان اینا چرا لخت اومدن تو تلویزیون و لباس نپوشیدن؟ خیلی فکر کردم چی بگم گفتم اینا جایی که هستن خیلی گرمه میرقصن هم گرمشون میشه نتونستن لباس بپوشن دروغگو بعدش گفت: خوب برن با آب سرد دست و پاشونو بشورن خنکشون بشه بعدشم گفت منو بوس کن بگو ببخشید. آخه هر وقت چیز غیر مجازی ببینه یا اینکه حرف بدی بزنه باید منو بوس کنه بگه ببخشید حالا امروز من به جای اون خانومهای هندی از محضر باربد عذر خواهی کردم.

 امسال روز مادر من به اندازه همه عمرم ذوق مرگ شدم. عصر که رفتم مهد کودک دنبال باربد یه کارت تبریک که با دستهای کوچولوی خودش روشو گلهای ریز چسبونده بود به من داد و گفت مامان روزت مبارک.

روز پدر هم یه نقاشی آدمک رو که سر کلاس نقاشی کشیده یود تقدیم بابایی کرد و گفت بابا روزت مبارک و بابایی رو غرق شادی و شعف کرد. گفت خودمو برات کشیدم ببری سر کار بزنی به دیوار هر وقت دلت برام تنگ شد نگاش کنی تا منو ببینی و بابایی هم همین کارو کرد.