نازنین مامان هر روز بیشتر دوستت دارم مخصوصا از وقتی میری مهد صبحها خیلی تو خونه جات خالیه و من هنوز به این ماجرا عادت نکردم. قبلا فکر میکردم اگه چند ساعتی خونه نباشی وقتم مال خودمه و به کارهای عقب افتاده رسیدگی میکنم مثل کتابهای نخونده و خرید کردن و دیدن دوستای قدیمی و حتی گرفتن کار پروژه ای ولی همش خیال خام بود چون نه تنها به هیچکدوم نمیرسم بلکه کارهام دو برابر شده و استراحتم کمتر و فعالیتم 3 برابر ...............چرا؟  الان میگم: قبلا تا 9 یا 10 میخوابیدم خجالت ولی الان برای راهی کردن تو از 5/7 بیدارم قبلا این 4 طبقه بی آسانسورو شاید روزی 1 یا دو بار طی میکردم الان حد اقلش 3 یا 4 باره به اضافه دو مسیر پیاده روی سربالایی که نفسمو میگیره. قبلا شاید روزی 1 بار آشپزی میکردم الان چون پسر نازنینم از بیرون میاد و فقط غذای تازه طبخ شده رو خوب میخوره حتما باید یه غذای تازه آماده باشه روزی 2 بار آشپزی میکنمنیشخند که قربان سرمان ....تنمان سلامت.

خلاصه اینکه از وقتی باربد میره تا وقتی برمیگرده وقت سرخاروندن هم ندارم به هیچ عنوان. ظهر هم وقتی بر میگردیم خونه و تهارشو که میخوره من ولو میشم و آقا تازه بازیش میگیره نمیدونم این همه انرژی ماشالا از کجا میاد؟ بهش میگم اگه نمیخوابی یه کوچولو با مامان حرف  نزن تا من یه کم بخوابم میگه باشه منم تا چشمم گرم میشه بعد از 1 دقیقه با صدای بلند و پر از هیجان میگه مامان مامان مامان ببین چی کشیدم کلافه دفعه بعدشم : مامان مامان ببین پازلمو چه خوب چیدم خلاصه بعد از ده بیست باری تلاش بیهوده بیخیال خواب و استراحت میشم و یک اتاقی که پر شده از اسباب بازیهای ریز و درشت تحویلم میده بعد میگه اینجا شلغ شلوغه بیا بریم بشینیم تو حال بازی کنیم تعجب به زور از لابه لای اسباب بازیها رد میشیم میریم تو حال بعد اسباب کشی شروع میشه یکی یکی همونایی که تو اتاق بودن داره منتقل میکنه تو حال همینطوری بازیش ادامه داره تا ساعت 7 که شام میخوره و 5/7 میره تو رختخوابش یه کمی فیلم دربه درها نگاه میکنه بعد بوس میده میگه مامانی خیلی دوست دارم و شروعی میشه برای بوس کاری 5 دقیقه ای و یکدفعه هم خواب ناز و قشنگش منم یه نیم ساعتی نگاش میکنم و نازش میکنم و فورا دلم براش تنگ میشه که کاشکی 1 ساعت دیگه میخوابوندمش ها چقدر تنها شدم.آخه بابایش هم این روزها کارش خیلی زیاد شده هم داره فیلم خودشو میسازه و هم در گیره جشنواره فیلم پایان آبانه و تا اون موقع هر وقت میاد خونه ما دو تا خوابیم.....خسته نباشی بابای زحمتکش باربد.........راستی 28 آبان فیلم بابا با عنوان در آستانه چهل سالگی در سینما فلسطین پخش میشه هر کی فیلم کوتاه دوست داره بیاد ببینه و  خبر بده تا براش دعوتنامه بفرستیم امیدوارم امسال جایزه بگیره براش دعا کنید خیلی زحمت کشیده.

اینم از قصه روزگار فعلی ما منم از این همه خستگی شکایتی ندارم بلکه با تمام وجودم دارم سعی میکنم از 3 سالگی باربد نازنینم لذت ببرم و برام لبریز باشه از خاطرهای شیرین کودک سه ساله ام. زندگی مامان امیدوارم همیشه لبخند شادی از رو لبات دور نشه و  قلب کوچیک و مهربانت همیشه شاد باشه. پسر گلم هر کاری از دست من و بابا بر بیاد برای شاد بودن و خوب زندگی کردنت کوتاهی نمیکنیم.

گفته بودم که باربد تابستون کلاس نقاشی کانون میرفت فرصت نکرده بودم نقاشیهاشو بزارم اینجا اینها چند تا از نقاشیهای قشنگه عسلک مامان.

این یه کفشدوزکه

مسواک و خمیر دندون

اینم بابایی باربد

و یک گل زیبا مثل خودش

اینم نازنینم که یه خورشید کشیده با رنگ انگشتی و میخواد دریا هم بکشه کنارش