میدونم که خیلی دیر آپ کردم خودم خیلی ناراحتم شما دیگه دعوام نکند خجالت

خوب حالا از کجا شروع کنم؟ بزارید اول خبر مهد کودک رفتن باربد و به حضورتون برسونم یه تحول بزرگ در زندگی پسر و مادر چون از وقتی مهدش شروع شده کلا همه برنامه های روزانه مان تغیر کرده. 7 ماه پیش هم که برای مهد کودک اقدام کرده بودم ولی یا شکست مواجه شدم اما انگار این بار با موفقیت داریم پروژه رو پشت سر میزاریم . خدارو شکر.

یک صبح آرام تابستانی مشغول قدم زدن با پسرک نازم بودم . مدام داشت صحبت میکرد و پرس و جو که این چیه و اون چیه و این ماشینه اسمش اینه.... گاهی هم خم میشدم میبوسیدمش هر جا به آفتاب میرسیدیم میایستاد دستاشو باز میکرد طرفم مامان منو بغل کن اینجا گرمم میشه آخه بغل مامان سایه داره با یه خنده شیرین و شیطنت آمیز نمیتونستم نه بگم. به سایه که میریسیدیم خودش میومد پایین.

تو دلم آشوبی بپا بود که نگو و تنها بوسه های گرمی که پسرم نثارم میکرد آرام میشدم کم کم داشتیم نزدیک مهد میشدیم و اضطراب من بیشتر. 7 ماه طول کشیده بود تا خودمو برای امروز آماده کرده بودم گفتم باربد اونجارو نگاه کن یه خونه اسباب بازی اونجاس میخوای بریم ببینیم چی داره؟ چون حاضر نیست حتی اسم مهد رو بشنوه منم این اسمو انتخاب کردم چون خونه اسباب بازی و دوست داره. چشماشو گرد کرد قدمهاش کند تر شد دست منو محکمتر گرفت با تردید گفت خونه اسباب بازی؟؟؟؟ آره میخام ببینم باهم میریم؟ تو میخوای بری کجا؟ من میخوام با تو زندگی کنم. بازم بوسیدمش گفتم عزیز مامان منم همیشه میخوام با تو زندگی کنم و امروز هم جایی نمیرم هیج کاری هم ندارم بعد گفت اونجا چقدر شکل مهد کودکه؟ گفتم آره هر جا بچه ها باشن اونجارو نقاشی میکشن که قشنگ باشه.

رفتیم داخل با مدیر باتجربه و مهربان روبرو شدیم ولی باربد ازم جدا نمیشد و به من چسبیده بود مدیر یه اسباب بازی داد به باربد که خوشحالش کنه گرفت و براندازش کرد بعدش گفت میخوای اینجا تو حیاط بازی کنی تاب و سرسره؟ باربد هم به من گفت تو هم میمونی گفتم آره پسرم باهم مشغول بازی شدیم تا پسرم با محیط آشنا بشه دو سه روزی همین کارو تکرار کردیم روز چهارم زهره جون مربی مهربون اومد تو حیاط با پسرم دوست شد و مشغول نقاشی و آب بازی و توپ بازی از فرداش باربد با زهره جون میرفت داخل ولی قبلش اطمینان پیدا کرده بود که من تو دفتر منتظرش میمونم.

اینطوری حسابی با محیط اونجا آشنا شد و به امنیتی که لازم داشت رسیده بود دیگه من باید میرفتم بیرون هر وقت از قبل بهش میگفتم تا شما داری بازی میکنی من برم یه چیزی بخرم بیام عصبانی میشد و اصلا قبول نداشت. منم دلهره که خدایا چیکار کنم چرا قبول نمیکنه من برم بیرون این اینجا خیلی بهش خوش میگذره. نکنه هیچوقت به مهد عادت نکنه؟ هی نگرانی پشت نگرانی.

تا اینکه یه روز که باربد با زهره جون رفته بود داخل مدیر به من گفت برو 1 ساعت دیگه برگرد. وای دلم نمیخواست اینو بگه هم خوشحال بودم هم از استرس نمیدونستم کجا برم اصلا به روی خودم نیاوردم پاشدم زدم بیرون هی بغض قورت میدادم اون صحنه ای که الان باربد از در دفتر میاد تو میبینه من نیستم چشمای نازنینش پر میشه اشک و از رو مژه های قل میخوره پایین اصالا میخواد چیکار کنه؟ اگه جیشش بیاد با کی راضی میشه بره؟ چطوری میخوان ساکتش کنن؟ بچم خیلی جا میخوره ...یکسره فکرای جور واجور از تو مخم رد میشد که دیدم رسیدم دم در خونه رفتم تو اولین کاری که کردم زنگ زدم مهد پرسیدم چی شد؟ گفتن تو که الان رفتی بیرون باربد هنوز تو محیطه مشغول بازی و فعلا نفهمیده که مامانش نیست خیالت راحت باشه. یه خورده آروم شدم. نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم 20 دقیقه بعد زدم بیرون به سمت مهد سه چهار باری کوچه مهدو متر کردم تا وقت بگذره و اگه صدای گره اش اومد بشنوم. تا یک یاعتش پر شد مثل موشک پریدم تو سراسیمه و مضطرب دیدم باربد نشسته رو تاب زهره جونم داره هلش میده و آقا غش غش داره میخنده. تا منو دید گفت مامان کجا بودی مگه نگفتم نرو بیرون چرا پسر بدی شدی گوش به حرف نمیدی؟

وقتی دیدم خوشحاله انگار یه آبی ریختن رو آتش دلم آروم گرفت بدو اومد بغلم و شاکی که چرا رفتی؟

زهره جون هم گفت وقتی اولش دید که نیستی یه خورده گریه  کرده و خواسته بیاد بیرون دنبالم ولی زود راضی شده و آروم گرفته.

خدارو شکر که خیلی خوب با این قضیه کنار اومد. البته منم یک هفته ای بدون خداحافظی ازش جدا میشدم و از وقتی فهمید وقتی سرگرم بازیه من از مهد میرم بیرون صبحها کمی سخت از من جدا میشد ولی دوسه روزی هست که اینم پذیرفته و اوضاش بهتر شده.

روزی که جشن آغاز سال تحصیلی بود من تو حیاط بودم یاد روزهای اول مدرسه خودم افتادم و این احساس که چه زود پسرکم بزرگ شد چه زود گذشت ! تا دیروز دلم برای شیر دادن باربد تنگ شده بود و امروز پسرم در جشن شروع سال تحصیلی و یا اردو رفتن شرکت کرده و من دلتنگ حضور پر سر و صدای دلبندم در خانه.

نازنینم ورودت به مرحله جدید زندگی مبارک قلب مامان همیشه به خاطر تو میتپه.

 

دو روزی میشه که نوه همسایمون به دنیا اومده یه دختر ناز و زیبا اسمشو گذاشتن حدیث با باربد رفتیم بهش سر زدیم حالا از اون روزی که اونارو دیده میاد به من میگه مامان تو دلم یه نی نی دارم بیا بریم بیمارستان درش بیارم بعد دراز میکشه میگه بیا مثلا تو دکتری درش بیار زود باش منم که مثلا درش میارم میگه خوبه حالا اسمشو بزاریم حدیث منم تکون نده دلم درد میگیره تعجب قهقهه  بعد نوبت من میشه باید دراز بکشم و آقا  دکتر میشه دو تا جوراب میکشه دستش به عنوان دستکش نی نی منو در میاره از تو ناف میگه تکون نخور تا من برم اسم بچه رو بزارم حدیث و برگردم .

اول مهر ٨٩ پسرم در مهد کودک

مدل جدید آب خوردن(کلاسیک)