روزگار ما هم بد نیست خدارو شکر مشغول باربد بازی هستیم دیگه لبخند

پسر گلم وارد سومین بهار عمرش شده عزیز و نازنینم امیدوارم که همه بهار عمرت پر باشه از سلامتی و نشاط و تندرستی گل قشنگم مامان به قول خودت زیاد زیاد دوست داره بهترین آرزوهارو برات دارم عزیزم قلب

باربد صفحه دوم کتاب حسنی رو هم حفظ شد و در تلاش صفحه سومه از این قرار:

(توجه داشته باشید که باربد هنوز حرف کاف رو ت و حرف ر را ل تلفظ میکنه)

تله الاگ تد خدا لولتمه میلفت تو توچه ها (کره الاغ کدخدا یورتمه میرفت تو کوچه ها)

الاگه چلا لولتمه میلی؟

دالم میلم بال بیارلم زودم شده عجله دالم

الاگه خوب و ناژنین سر در هوا سم بر ژمین به تمی به من سوالی میدی؟

نه که نمیدم؟

و .......... تا آخرش

پروژه مهد کودک رفتن هم فعلا تعطیل کردیم تا پایان فصل آبله مرغان اما متاسفانه تا اسم مهد میاد میگه: من مهدتودت دوست ندارم نمیرم من سرزمین عجایب دوست دارم نمیدونم چه کار کنم؟ فکر کنم راه سختی در پیش دارم

سه ماه پیش که دنبال ثبت نام باربد بودم برای مهد کودک سعیم بر این بود که نزدیکترین مکان رو انتخاب کنم تا هم من و هم پسرم مشکل رفت و آمد نداشته باشیم دو سه تا مهدی که اطرافمون بود سری زدم و پرسجو کردم هر جا که رفتم یه بهونه آوردن که الان بچه ها خوابن یا اینکه الان وقته ناهاره یا الان آخره وقته یا الان بازی شروع نشده همشون دم در جوابمو میدادن منم اساس رو بر این گذاشتم خوب شاید به خاطر امنیتشون این کارو میکنن که خوبه آخرین مهد هم دلیلش آنفولانزای خوکی بود که ما اینجا رفت و آمد هارو کنترل میکنیم و محدود تا بچه ها کمتر در معرض خطر باشن گفتم چند تا سوال دارم برای ثبت نام اومدم خانم مدیر اومد دم در سه تا ورقه داد دستم یکیش برنامه غذایشون بود یکیش هم فرمی ه باید پر میکردم یکی هم مدارک مورد نیاز بود. موقع برگشت هم باربد گیر میداد که نه من میخوام برم مهدکودک برنگردیم خونه چون از قبل ذهنشو آماده کرده بودم و بچم کلی اشتیاق داشت.

تا پرونده رو تکمیل کردم و گواهی سلامت و عکس و از اینجور چیزا یک هفته ای طول کشید. روز اولی هم که باربد و میخواستم تحویل مربی بدم بازم اومدن دم در و بچه رو از من تحویل گرفتن باربد بدون گریه و با خوشحالی رفت تو منم بهش گفته بودم که من تو حیاطم جایی نمیرم بچم خیالش راحت بود. منم دیگه نگفتم بیام داخل و ببینم چون اگه میرفتم تو دیگه باربد نمیذاشت بیام بیرون چون بهش گفته بودم مامان اجازه نداره بیاد تو و اونم قبول کرده بود نمیخواستم همه چی بهم بخوره چون داشت خوب پیش میرفت از ساعت ١٠ تا ١٢ پسرم بدون گریه بازی کرد ولی جلسه دوم با گریه رفت تو زود ساکت شد منم اومدم خونه یک ساعت بعد برگشتم بماند که توی اون یک ساعت چقدر دلهره داشتم و به من چی گذشت کلی به مربیش توضیح دادم هر وقت گریه کرد زود به من خبر بدین که بیام ببرمش وقتی باربد اومد بیرون چشماش خیس اشک بود و معلوم بود یک ربعی گریه کرده گفتم خوب شد خودم اومدم دنبالش البته منم قبول دارم که طبیعیه روزای اولی که بچه از والدینش جدامیشه و تو یه محیط جدید قرار میگیره خیلی براش سخته و این گریه ها باید باشه ولی میخواستم خیلی آروم صورت بگیره خیلی آروم چون من که فعلا شاغل نیستم و برای مهد بردن  سریع باربد هم ضرورتی نیست و نمیخواستم از مهد زده بشه الان تا میگم میخوایم بریم مهد کودک به فریاد بلند میکشه نه من مهد کودک دوست ندارم.

شنیده بودم روزای اول مادرها با بچه ها میرن داخل یه چند روزی تا بچه به محیط عادت کنه و اطمینانشو نسبت به اونجا بدست بیاره ولی انگار روش اینا فرق داشت حالا تصمیم دارم جلسه بعدی که ببرمش بگم منم بیام داخل ببینم توضیحشون چیه؟ شاید اونا یه دلیل منطقی بیارن در غیر اینصورت یه راه حل دیگه پیدا میکنم.

گاهی فکر میکنم بیخیال مهد بشم ولی آخه باربد هم تو خونه خیلی خسته شده و تنهاست و از طرفی هم من یه سری برنامه ریزیها دارم که باربد باید بره مهد مثل ادامه تحصیل و برگشت مجددم به سرکار و چیزایی از این قبیل فکر کنم 3 سال بازنشستگی و دوری از اجتماع برام کافیه خیلی روحیم خسته شده تو خونه هر چند در کنار باربد برام شیرینه و همه لحظاتم رو این پسر کوچولوم پر میکنه ولی هر دومون به تنوع نیاز داریم همچنین به یه برنامه های پربارتری........آمین.........

وقتی داشتم باربد و از شیر میگرفتم به همه میگفتم سخترین قست بچه داری همینشه ولی انگار پروژه مهدکودک سخت تره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برنامه عمو پورنگو داشت نگاه میکرد هی میپرسید این نی نی ها چطوری در تلوزیون و باز کردن رفتن تو ؟ خیلی فکرشو مشغول کرده بود هی گیر داده بود تلوزیونو بچرخون من پشتشو ببینم در داره؟ منم برم اونجا مامانم هم بیاد

عاشق نقاشی با آبرنگ شده میگه؟ مامان بیا چتر بتش من لنگش بتنم چتر بکش من رنگش کنم

اگه میبینید تازگیها از باربد کمتر عکس میزارم به خاطر اینه که نمیزاره ازش عکس بندازم تا دوربینو میارم میگه من بندازم میگیره دستش و هی از در و دیوارو از من و از همه چی عکس میگیره و ذوق میکنه منم باید تک تک عکسارو نگاه کنم و براری دونه دونش ذوق کنم و دست بزن

همچنان به ظرف و ظروف آشپزخونه علاقه داره و آشپزخونه با کل محتویاتش از نظر باربد اسباب بازی محسوب میشه در ضمن تو کار آشپزی هم کلی کمک میکنه مثلا رنده کاریها به این خطر ناکی کار ایشونه و نمک و روغن و زرچوبه غذاها هم توسط باربد ریخته میشه و سر غذا هم هی تاکید میکنه اینو من درست کردم و باعث شده که با لذت بیشتری غذا بخوره.

راستی جدیدا نقاشیهای باربد خیلی تغیر کرده قبلا فقط خط خطی بود و تازگیها نقاشیهایی در حد نقاشیهای انسانهای نخستین و نقشه جغرافیایی میکشه تو پست بعدی حتما نقاشیاشو میزارم خیلی جالبه. وقتی هم یه دایره یا یه شکلی براش میکشم میگم توشو رنگ کن خیلی با دقت فقط همونو رنگ میکنه.