سال نومی شود.

زمین نفسی دوباره می کشد.

برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز

دوباره...من...تو...ما...کجا ایستاده اییم.

سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟...پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟

...زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و ...سال نو مبارک ...

چون همیشه امیدوار و سال نومبارک...

 

سلام دوستهای نازنینم امیدوارم تعطیلات و خیلی خوب و خوش گذرونده باشید و یه استراحت حسابی.

خدارو شکر به ما هم خوش گذشت مثل هر سال به دیار رفته بودیم با خونواده و دوستان دیداری تازه کردیم و نفسی در طبیعت.

به باربد هم که خیلی خیلی خوش گذشت چه جایی بهتر از خونه مادر بزرگ ها و پدربزرگها ........حسابی لی لی به لالاش میذاشتن پسرم وقتی میدید حرفش برو داره کیف میکرد

ولی نمیدونم چرا از عروسی رفتن بدش میاد ما که همین عیدی ذوق کرده بودیم داریم میریم عروسی تا اسم عروسی رو میشنید میگفت نه عروسی بده نمیخواد بریم عروسی هنوزم سر حرفش هست و تو عروسی هم از اول تا آخرش دمار منو در آورد.

طفلکی بچم حیاط ندیده شده از بسکه تو این خونه های آپارتمانی تهران حیاط ندیده و بازی نکرده برای عید دیدنی خونه هر کی میرفتیم که حیاط داشتن دیگه نمیومد تو از اول تا آخرش تو حیاط بود و آب بازی و خوش گذرونی منم هی حرص میخوردم آخه هوا سرد شده بود و منم از سرماخوردگیش وحشت داشتم اونم و مسافرت و عید هم باشه !!!!!!!!!!!!!!! خلاصه هر جا میرفتیم من بیچاره 3  ....4 دست لباس اضافه براش میبردم.

پسرم شعرهای بیشتری و یاد گرفته و حسابی دلبری میکنه هر کی زنگ میزنه گوشی و میگیره کل شهر هایی که بلده براش میخونه

توی ده شلملود حششنی تکه تنها بود

حششنی ندو بلاااا بدو (بگو)

تنبل تنبلاااااا بدو

لوووووی شیاه موووووی بلند ناخن دلاژ  واه واه واه واه واه

نه قلقلی نه فلفلی بعد که به اینجا میرسه میگه از ژلد تاتلی(زرد کاکلی) خوشم نمیاد یعنی نمیخوام این قسمتو بگم

تنها لوی شه پایه نشششته تو شایه

باباش میده (میگه)

حشششنی میای بلیم حموم

نه نمیام

شرتو میخوای اشلاح بتنی (اصلاح کنی)

نه نمیخوام

باربد در طبیعت بیستون روستای برناج

این روزها باربد خیلی خیلی به ماشین بازی و صداهای مختلف ماشین مثل صدای دزدگیرو انواع بوقها خیلی علاقمند شده و با دهنش انواع بوقهارو در میاره مثلا آتش نشانی یا آمبولانس.

خمیازه خاموش !

چند روزیه تا من خمیازه میکشم بدو وا میسه جلو من دستشو دراز میکنه تو صورتم میگه دیدید دیدید پرسیدم یعنی چی عزیزم؟ گفت با دزدگیر ماشینم خمیازتو خاموش میکنم ..... وای که از این کار با مزش غش کردم اون صدای دیددید صدای دزدگیر بود و مثلا تو دستشم ریموتش و چون خمیازه یه اتفاق کوتاهه که خودبه خود بعد از دیددید باربد تموم میشده فکر میکرده خودش خاموشش میکنه و کلی خوشحال میشد حالا هر وفت خمیازه میکشم قبل اینکه باربد برسه خندم میگیره و خمیازهه خودش خاموش میشه.............

هر وقت میخواد بلندشه بدو کنه صدای استارت در میاره یا باید سوار ماشینش بشه بره و بیاد خونمون شده خیابون ایشون 

تو مسافرت یه ماشین ساده پلاستیکی براش خریدم که اونجا سر گرم بشه بماند هر خونه ای که میرفتیم باید می آوردش و یکی باید مسول بغل کردن ماشین باربد بود که بیشتر عمه جونش زحمتشو میکشید که دستش درد نکنه این تعطیلات خیلی بهش زحمت دادیم عمه جون دوست داریم خلاصه پسرم با خلاقیت خودش برای ماشینش دنده و ترمز دستی و سوییچ و صندوق درست میکرد و کلی سرگرم میشد ولی واقعا اجزایی که میساخت واقعا جاشون درست بود خوب حالا اگه یه ماشینی داشت که همه اینا روش بود اونوقت قدرت تخیل و ابتکارش کار نمی افتاد اینطوری بیشتر براش لذت بخش بود مثلا شمشیرشو از زیر صندلیش رد میکرد سرشو خم میکرد بالا  میگفت این دنده ماشینمه باور کنید این کارو کسی براش انجام نداده بود. من وقتی دیدم فکم افتاد.

فکر کنم تازگیها حس مالکیتش بیشتر داره رشد میکنه تو این دید و بازدید عید اگه بچه ای به پستمون میخورد بیچاره بودیم بیشتر با نی نی های نوزاد حتی چون تا میدید نوزاده و نمیتونه حرف بزنه یا راه بره بدتر باهاش لج میشد میگفت نی نی صداش خاموشه صدا نداره کلیه لوازم نی نی رو برمیداشت برای خودش میگفت هر چیز بچه گونه ای مال منه بغل کردن نی نی ها توسط مامان بابا و عمه و خاله های باربد کلا ممنوع بود مامانم یه لحظه نوه داداششو بغل کرد باربد دوید و جیغ زد که نننننننننهههههههه مادر جون منه مال خودمه نی نی پیاده بشه وسیله های خودشم اگه حتی نی نی های طفلکی از کنارش رد میشدن جیغش در میومد.

میگه نی نی دندون نداله بلد نیش تباب بخوله

ماجرای کت بابا

همین امروز به اتفاق باربد رفتیم کت بابا جونشو بدیم خشک شویی وقتی که دید من کت و تحویل آقاهه دادم و خواستیم بدون کت برگردیم قیامت کرد که این کت بابای منه مال ماس ببریمش هر چی براش توضیح دادم تو مخش نرفت که نرفت آفاهه گفت میخوام بندازمش تو لبلسشویی تمیز بشه یه لحظه ساکت شد گفت خوب بنداز ببینم کو؟

آقا در ماشینو باز کرد انداخت تو ماشین باربد گفت خوب روشنش کن مرده مونده بود دیگه چکارکنه منم گفتم پسرم الان برق نیست وقتی بیاد روشنش میکنه باربد نگاهی به لامپ روشن اونجا انداخت و با گریه و بغض و جیغ گفت نه ببریمش بندازیم تو لباسشویی خودمون فهمیدم  سوتی دادم دلم سوخت نخواستم با گریه و ناراحتی بچه رو بیارم بیرون چون احساسش نسبت به کت باباش خیلی عمیق بود تسلیم شدم گفتم آقا نمیخواد کت و بده ما بریم باربد هم کت رو بغل کرد اومدیم بیرون یه دوری زدیم بار دوم که از دم در خشکشویی رد شدم و باربد هم جریان یادش رفته بود حواسشو  پرت کردم به ماشینا وقتی دیدم مشغوله با سرعت نور رفتم نایلونی که کت توش بود رو پرت کردم تو بغل آفای خشکشویی و با سرعت دو برابر نور اومدم بیرون و همه چی به خیر گذشت.