یه مطلبیو مدتها بود میخواستم بنویسم که هر دفعه یادم میرفت هی میگفتم تو پست بعدی و اونم شعر خوندن باربده که نزدیک ۴ هفته ای میشه که پسرم چند تا شعر میخونه اولیش شعر توپ سفیدم و یاد گرفت بعدشم پاشو پاشو کوچولو و بعد هم عروسک قشنگ من که من و بابایی کلی ذوق کردیم چون یکدفعه بدون مقدمه شروع کرد از اول تا آخرشو بی اشتباه خوند ما هم همینطور چشمامون گرد شده بود به همدیگه نگاه میکردیم و نفسمون در نمیومد نکنه باربد ادامه نده. قبلش من براش میخوندم تا اون لحظه به روی خودش نمی آورد که داره یاد میگیره میخواسته سوپرایزمون کنه که شدیم

شعر به زبان باربد:

توپ فسیدیم(سفیدم) دشنگی و ناژی

حالا من میخوام بلم به باژی

باژی چه خوبه با بچه های بد (خیلی مشتاقه به جای بچه های خوب بگه بد که خودشم بخنده)

باژی میکنم با یدونه توپ

 

علوسته دشنده من درمز پوشیده (عروسک قشنگ من قرمز پوشیده)

تو لختدخوابه آبی خوابیده (تو رختخواب مخمل آبی خوابیده البته مخملشو نمیگه)

علوسته من چشماتو باز بتن (کن)

وقتی که شب شد اونوقت لالا بتن

بعد از این همه غیبت باید خبرای زیادی داشته باشم البته که اتفاقات خوب و بد زیادی تو این مدت رخ داد که قسمتهای خوب همه مربوط به باربده و بد هاش هم ننویسم بهتره

مهمترینش اینه که بالاخره آقا باربد در سن ٢ سال و ۵ ماه و اندی بطور کامل  از شیر گرفته شد ........................... خداحافظ روزهای زیبای متفاوت..........خودم بیشتر دلم گرفته..............

دوم اینکه آقا باربد به مهد کودک رفت همین ۴ شنبه گذشته بعد از کامل کردن پرونده روانه مهد کودک شدیم باربد که خیلی خوشحال بود ولی من دلم تاب تاب میکرد که قراره چی بشه تا حالا بچم ازم دور نشده بود باور کنید اولین روز مدرسه خودم همچین حالی نبودم که اولین روز مهد باربد داشتم.

پرونده رو تحویل دادم بعد خانم مدیر گفت برو باربد و طبقه پایین تحویل بده من از قبل توضیحات رو به باربد داده بودم که قرار نیست مامان بیاد تو خانم اجازه نمیده تو حیاط میشینم تا بیای پسر نازنینم با من بای بای کرد و رفت بغل مربیش درو بسته شد و منم روی نیمکت تو حیاط نشستم هی بغض قورت میدادم نمیدونم از خوشحالی بود یا از احساسی که فکر میکردم باربد یه پله ازم دور شد تو دلم ریش ریش میشد و در عین حال خوشححال از اینکه بابربد بدون دردسر مهد رو پذیرفت چقدر خوب بود که خواهر نازنینم شهره جون همراهم بود چون اگه تنها بودم همونجا های های گریه میکردم ولی حضور خواهرم دلگرمی خوبی بود بود ١ ساعت بعد مربی باربد اومد گفت داره بازی میکنه چند باری گقته مامانم کجاست گفتم تو حیاط منتظرت نشسته خیالش راحت شده الهی من قربون تو پسر منطقی و با هوشم بشم که اینقدر میفهمی عزیزم.

وقت ناهار بچه ها شده بود باربد گفته بود من غذا نمیخورم سیرم و گویا اسباب بازی هارو جمع کرده بودن که بچه ها برن سر غذا اونوقت باربد گریه کرده من مامانمو میخوام ...من بازی میخوام.مربی باربد و بیرون آورد و گفت برای اولین روز خیلی خوب بود و امروز کافیه از روزهای بعد از ساعت ٩ تا ١٢ بیارش تا عادت کنه بعد اگه خواستی تمام وقت بزارش . اون روز من و باربد و خاله شهره برگشتیم خونه با کلی خاطره به یاد موندنی.

یه واژه های خیلی بامزه ای در فرهنگ لغت باربد هست که همه رو کاملا از خودش در آورده یعنی برای یه سری از شخصیت ها که تعبیر خاصی داشته رو برای خودش حل کرده مثلا تعدادی رو که الان یادم باشه مینویسم:

ماشین وانتی که فروشندس و بلند گو داره = آقا بلند گو

رفتگر = آقا جارو

دوره گردهایی که ساز میزنن و آواز میخونن = آقا نانای

مسوول سرسره بادی هایی که تو مکان های بازی هستن = آقا بادی

آرایشگر = آقا قیچی

آقایی که زنگ میزنیم واسمون کباب میاره : آقا کباب  اگه پبتزا باشه آقا چوچ (سس)

و ..........

پلیس بازی پسرم:

باربد تازگیها خیلی عاشق پلیس و ماشین پلیس و پلیس بازی شده این لباس زردی که تو عکس تنشه بهش میگه مانتو زرده خیلی هم دوسش داره چون همجیب داره و هم کلاه هر وقت میخواد پلیس بشه میگه: مانتو ژلدمو بیار بپوشم پلیس بشم تیل انداژی بتنم دشمنا بمیلن