شبها موقع خواب نمیزاره برقو خاموش کنیم میگه نه نخوابیم بازی کنیم وروجک میدونه اگه تاریک باشه زود خوابش میبره اینجوری یکی دو ساعتی خوابش عقب میافته و منم حسابی حرص میخورم برای جلوگیری از این کار مجبور شدیم با عرض شرمندگی بهش دروغ بگیم و دور از چشمش کنتور برقو بزنیم بیرون و بگیم واااااااااای برق رفت بیا شمع روشن کنیم باربد هم از ذوق شمع چیزی نمیگه و تو نور تاریک روشن شمع میخوابه فعلا این شده کار هر شبمون حالا دیگه وقت خواب خودش میگه برقو خاموش کنیم شمع روشن کنیم.

قبل از خوابشم باید براش داستان تعریف کنیم داستانهای من درآوردی و خیلی بیشتر دوست داره در ضمن عاشق داستانهایه که برای خودش اتفاق افتاده مثلا میگه: داستان باردا رفته سرمزین عجایب بخون یا داستان باردا مهمون اومده بخون... باردا لفته بازار بخون......... و بنده و بابایی به نوبت باید جز به جز اتفاقاتی که افتاده بخونیم تا آقا باردا بخوابه.

از وقتی هوا سرد شده و باربد نمیتونه زیاد تو پارک بازی کنه احساس میکنم توی خونه به فعالیت بیشتری نیاز داره و چون خونه ما کوچیکه و خیلی به ورجه وورجه های باربد جواب نمیده همش تو فکر این بودم حداقل یک روز در میان باربد و یه جای سر پوشیده ببرم که سرد نباشه و بتونه حسابی بازی کنه طفلکی که مهد هم نمیره  برنامه مهد هم گذاشتم برای بعد عید ایشالا....خلاصه هر چی اینور و اونور رفتم تا یه جای مناسب که نزدیک خونه باشه پیدا کنم یه مرکز اسباب بازی تو محله پیدا کردم که هنوز را نیافتاده بود تا ببینیم کی راه اندازی میشه بالاخره رفتیم خانه اسباب بازی کانون پرورشی کودکان خوشبختانه اونجا هر روز از صبح تا عصر برقراره و باربد هم خیلی خوشش اومد اونجا برای اولین بار تونست از اون سرسره بادی های بلند بالا بکشه و سر بخوره خیلی احساس غرور میکرد میگفت: باردا بزرد شده لفته بالا(باربد بزرگ شده رفته بالا) منم کلی تشویقش کردم ........الهی قربونت برم که از کارهای جدیدت خودت هم خوشحال میشی عزیزم.......هر وقت کار جدیدی انجام میده که قبلا بلد نبوده منو صدا میکنه میگه : مامان باردا بلده یعنی من ببینم و خوشحال بشم.

یه احساس بد هم اینکه باربد تازگیها خیلی از ارتفاع میترسه حتی وقتی بابا جونش سرپا ایستاده میخواد بغلش کنه نمیره آخه بابایی هم چون قد بلنده بغلش یه جای مرتفع حساب میشه وقتی میگه بیا بغل بابایی یه بوس بده باربد میگه: بابا بشینه بوس بده