٣١/۶/٨٨ باربد عزیز دل مامانی و بابایی بازم رفت عروسی. خیلی خیلی پسر خوب و نازنینی بود و اصلا اذیت نکرد با وجود اینکه دوساعت و نیم تو راه بودیم تا به باغ رسیدیم بارید تو ماشین ساکت و آروم بود.

وقتی به باغ رسیدیم با یه نی نی دیگه که اسمشو نفهمیدیم و همسن خودش بود آشنا شد بعدش هم نانای کرد بعد مشغول گشت و گذار شد چشمش به یه شیر آب افتاد و برق زد دوید سمت اون ولی بابایی قبل اینکه باربد برسه اونو محکم کرده بود وقتی پسرم امتحانش کرد که آب داره یا نه گفتیم این شیر خرابه و باز نمیشه عزیز مامانی کلی تلاش کرد ولی باز نشد که نشد خلاصه تسلیم شد و پذیرفت.

اینم عکس تلاش باربد برای باز کردن شیر آبی که باز نشد.

باربد مامان بابا