پسرم شیرین جانم

تولد تو برای من و تولد هر کودکی برای مادرش بی گمان بزرگترین اتفاق اوست. اتفاقی که برای من در حد یک معجزه بود و زندگی مرا بی اغراق به عظمت یک معجزه تکان داد. وجود تو درس ها به من آموخت. شبهای بی خوابی و روزهای خستگی مرا با صبر و عشق مادرانه آشنا کرد و شیطنت ها و شیرین کاری هایت آینه ای بود بر اینکه در روزهایی که زندگی را راکد و کسالت بار می یافتم جوشش زندگی را در تو ببینم و از نو با تو تجربه کنم. تو جوش و خروش یک رودخانه ای سرسبزی و رهایی یک برگ رقصان یا شاید هم آن نبض تپنده گل سرخ. تا تو را دارم از زندگی لبریز خواهم بود. تا تو را دارم چه غمی دارم؟ تو بهترین بهانه برای شادی این دل کوچکم هستی. فرقی نمی کند کجا باشم. چکاره باشم و یا چطور باشم چون با تو یک بغل پر زندگی دارم. خوشبختی دارم. عشق دارم.

پسرم شیرین جانم

دوستت دارم. دوست دارم تمام لحظه هایت را از خاطره های خوب پر کنم. دوست دارم بهترین تجربه ها را از خوشه های زندگی برای تو دست چین کنم. دوست دارم همیشه دلت شاد باشد و تنت سالم. دوست دارم بزرگ که شدی از کودکی ات بعنوان دوران طلایی عمرت یاد کنی و لذت آنرا گاه و بیگاه در عالم خیال و رویا در آن گوشه ذهنت مرور کنی.

پسرم شیرین جانم

هر چند هدیه خودت را در روز میلادت از من و پدرت خواهی گرفت اما دوست دارم هدیه ویژه ام به تو نه فقط در این روز بلکه در همه روزهای عمرت یک حس زیبا باشد و آن حس چیزی نیست جز حس امنیت. حسی که بی تردید بزرگترین نیاز هر کودک یا شاید هر آدمی باشد. امنیت داشتن آغوشی برای گریستن به وقت غم و یا قسمت کردن شادی هایت به وقت خوشحالی. امنیت خانواده سرپناهی است برای همه روزهای آفتابی و خدای ناکرده بارانی زندگی ات. من و پدرت همیشه برای تو خواهیم بود. در سختیها. در شادیها و در لحظه لحظه های زندگی ات. تو همیشه باربد کوچولوی من هستی. همان فرشته ای که خدا در چنین روزی به من هدیه کرد.

پسرم شیرین جانم

تولدت مبارک.

 

ما دیروزبا عشقی مادرانه و پدرانه تولد 2 سالگی گل زندگیمان را جشن گرفتیم و از خدای مهربان می خواهیم سالهای بعدی را هم چون 2 سال گذشته با سلامتی و شادابی باربد نازنینمان سپری کنیم ......آمین

دیروز با تمام خستگی فکر کردیم چی کار کنیم باربد امروز خوشحال بشه بعد بردیمش سرزمین عجایب  چون اون جارو خیلی دوست داره خلاصه آقا باربد از ساعت 9 شب تا 11 یک بند بازی کرد.

البته یه جشن کوچولو شب پیشش داشتیم که فامیلهای بابایی زحمت کشیدن و اومده بودن.

دیروز ظهر هم خاله شهره اومد باربد و دید و باربد از دیروز رضایت داد که به خاله شهره بگه خاله و دیگه عمه صداش نکنه که همگی خوشحال شدیم.

باربد در روز تولدش

 

 باربد در سرزمین عجایب