ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

بالاخره اومدیم، یعنی که از خواب زمستونی وبلاگی با تاخیر خیلی زیاد بیدار شدیم. با کوله باری از خاطرات که نمیدونم اول توضیح بدم چرا نبودم یا نه؟ باشه به ترتیب اولویت و زمانبندی:

1- تنبلی

2- سرماخوردگی های پی در پی باربد

3- سوختن مادربرد سیستم به مدت 1 ماه

4- نقاشی ساختمان و به دنبالش خونه تکونی

5- مسافرت نوروزی

6- خرابی ویندوز

7- و باز هم تنبلی

8- سفر اردیبهشتی

9- خستگی مفرط

10- ناتوانی در شب زنده داری

ولی یه حس خوب و سرشار از انرژی و شادی و عشق و لذت اینکه خاله شدم و اون کوچولویی که برای دیدنش بی تاب بودیم در تعطیلات نوروز نود به سلامتی تشریف آورد و بهار همه خونوادرو گلبارون کرد " درسا" خانوم که الان حسابی خوردنی شده و کلی ما رو تو فروردین مشغول نی نی بازی کرد. بماند که عکس العملهای آقای باربد پسرخاله خیلی جالب و دیدنی بود. خدایا شکرت به خاطر این هدیه با ارزشت به خواهر گلم....

(درسا خانم یک روزه)

درسا خانم ٢٠ روزه

اتاق درسا با سلیقه مامان شهره خوش سلیقه

 

از زمستون شروع کنم قصه از این قراره که به علت سرماخوردگی های زیاد باربد تو ماه آذر و دی تصمیم گرفتم مهد کودکشو عوض کنم آخه جمعیت کلاسشون خیلی زیاد بود کافی بود تا هر هفته یکیشون سرمابخوره، اونوقت همه به نوبت یکسره مریض بودن بچم طفلکی داشت از پا در میومد منم که سلامتیش از همه چی برام مهمتر بود بردمش مهدکودکی که نزدیکترمون راه افتاده بود و کل مهد کودک جمعیتشون 5 نفر بود . بعد دیدم باربد راضی تره و مرب جدیدشو خیلی بیشتر دوست داره و از همه مهمتر که تا آخر زمستون هم دیگه خبری از سرما خوردگی نبود.

(باربد و صدرا در مهد کودک جدید)

باربد، صدرا و ستایش در تولد ستایش

تعطیلات عیدمون هم تا هفتم در دیار خوش آب و هوای خودمون بودیم البته با یه هوای کاملا بارونی و چه خوب شد که زود برگشتیم چون فردای همون روزی که رسیدیم درسا خانوم بی خبر همه رو غافلگیر کرد و اومد(الهی قربونش بشم من).

(باربد در طاق بستان)

(این عکس یکی از کارهای مورد علاقه باربد تو حیاط خونه بابا علی)

ابتدای اردیبهشت هم یه سفر کیش رفتیم که خیلی خوش گذشت و از وقتی که برگشتیم بازیهای باربد همش شده کشتی و دریا و هواپیما و قایق و از اینجور چیزا کلا از تو حس سفر در نیومده هنوز. نقاشی هم فقط کشتی و قایق و دلفین میکشه.

(جزیره کیش)

کلاس نقاشی ترم بهار کانون هم شرکت کردیم و باربد حسابی خوشحاله هفته ای 1 جلسه هم کلاس ارف میره که دیگه خیلی دوست داره استادشونم روش تدریسش خیلی عالیه و بچه ها همه دوست دارن. این مدت هم باربد دوست فابریکش آقا صدرا هست که همیشه باهمن هم تو کلاس مهد، هم پارک رفتن و هم کلاسهای کانون که خیلی هم باهمدیگه شیطونی میکنن این وروجکهای دوست داشتنی.

(باربد سر کلاس نقاشی)

درضمن تو همین غیبت کبری وبلاگمون هم دوساله شده.

حالا یه خورده از روزانه های آقا باربد:

از صبح تا شب مشغول اسباب بازیهاشه اینقدر ماشیناشو که تعدادشونم خیلی خیلی زیاد شده میاره میچینده تو خونه که جای راه رفتن نیست. بعدشم  با باباش یه بازی مخصوص دارن که اصلا مدلش و دیالوگهاش عوض نمیشه البته باربد بی نهایت از این بازی لذت میبره که مثلا راننده یکی از ماشیناش باشه باباشم راننده یکی دیگش اول با سلام علیک دو تا راننده بازی شروع میشه تا الی آخر با همون روش تکراری.

منم مدام تو خونه باید جای خرسی حرف بزنم، خرسی یه خرگوش خیلی بزرگه که فقط اسمش خرسیه و جثه اش 3 برابر باربده که باید تو خونه تو همه کارای باربد شریک باشه مثلا غذا خوردن اگه یه قاشق خودش غذا بخوره دو قاشق میزاره دهن خرسی فکر کنید حنجره من بیچاره از صبح تا شب داره کار میکنه وقتهایی هم  که خرسی تو استراحته باید جای خودم یا مثلا یکی از راننده های  ماشین ها حرف بزنم. تازه وقتی جای خرسی باشم باید لحنو تن صدامم عوض بشه.

(باربد و خرسی یعنی همون خرگوش صورتی عشق باربد خان)

نمیدونم چرا هر وقت از آسانسور هتل بالا پایین میرفتیم یاد خرسیش میافتاد آخه شیشه ای بود و بیرونو میدید بعد با صدای خیلی بلند و ذوق زده هی منو صدا میکرد: خرسی اینجارو ببین ...اونجارو ببین ......منم با همون لحن خرسی جلو مردم حرف میزدم ولی خوبیش اینه که خیلی به حرف خرسی گوش میده وقتی بیرون بودیم هر جا کم میاوردم اتوماتیک خرسی میشدم تا کارم راه بیافته.