سلام

خدارو شکر فرصتی شد تا دوباره بیام و درباره پسر نازنینم بنویسم

تمام این مدتی که نبودیم اتفاقهای زیادی افتاد یکی دو باری هم سفر رفتیم و مهمترین تحولمون جابجایی خونه بود. البته این باعث شد تا باربد فعلا مهد نره نمیدونم محیط مهد جدیدشو دوست نداشت یا اینکه من تحمل زیادی نداشتم تا باهاش سر و کله بزنم تا به مهد جدید عادت کنه و در مقابل بهونه هایی که برای نرفتن به مهد میاورد خیلی زود کوتاه اومدم و تسلیم شدم.

اما در عوض تو خونه جدیدمون آنقدر اوقات خوب و آرومی و میگذرونیم که باربد دلش نمیخواست با محیط شلوغ و نا آرام مهد عوضش کنه چون مهد کودکشونم خیلی خیلی جمعیتشون زیاد بود.

به این نتیجه رسیدم از وقتی دوران بچه داری و با نرفتن سر کار هماهنگ کردم فرصتهایی و داشتم تا بتونم از دوران کودکی باربد لذت بیشتری ببرم فکر میکنم اگه مجبور بودم از صبح تا عصر وقتشو تو مهد باشه مسلما یک سری از کلاسهاشم تو همون تایم تشکیل میشد و من نمیدیدم پسرم وقتی سر کلاس موسیقیه چه ذوقی داره یا وقتی کلاس سفالش تموم شده همون کاری را که سر کلاس انجام داده دو دستی رو هوا گرفته و داره به طرف من میدوه تا نشونم بده و از خوشحالی و ذوق اینکه نشونم بده نمیتونه درست حرف بزنه و خیلی از موارد مشابه یا مثل بازیهایی که طول روز تو خونه داره انجام میده و من عاشقانه و با لذت ساعتها نگاش میکنم مثل تاترهایی که باهم میریم مثل پارک رفتنهای زیاد غروبهای تابستان و برف بازیهای شادمون تو زمستان.

ممکنه هنگام سر کار رفتنم هم همین فرصتها بود ولی کمتر  برای منی که قراره فقط یک بار این فرصتهارو تجربه کنم لحظه لحظش برام غنیمته.

از خصوصیات اخلاقیش بگم که خیلی تغیر کرده بر خلاف 6 یا 7 ماه پیش که خیلی لجباز و بهانه گیر شده بود در حال حاضر خیلی آرومتر و عاقلتر شده حالا دیگه میتونه با منطق و صحبت خیلی چیزارو بفهمه.

باربد تا سه چهار ماه پیش نمیتونست حرف" ر " خوب تلفظ کنه الان هم دست و پا شکسته درست بکارش میبره و خیلی از کلمات رو روی عادت دوست داره مثل قبل  تکرار کنه و  از  حرفای دیگه مثل "ن" یا "ل" جایگزین کنه دیروز اومده به من میگه مامان نمیدونم چرا همش به بذان میگم بذان نمیتونم بگم بذار.

خیلی هم به ریاضی علاقه داره و مدام داره از من سوال ریاضی و اعداد میپرسه از یک تا صد  که میشماره بعدش شروع میکنه دو رقمی و سه رقمی ها رو کنار هم میچینه و هی از من میپرسه میشه چند البته شفاهی مثلا میگه یدونه 2 و یه هفت چند میشه؟ منم باید سریع بگم 27 اصلا براش سرگرمی شده.

در مورد بازی با همسناش هم خدارو شکر خیلی خوبه و اصلا مشکلی نداره  و خدارو شکر با درسا خانومی دختر خاله نازنینشم رابطش تا حالا خوب بوده و مشکلی نداره درسا عشق خالشه و الان 10 ماهش شده و خیلی هم بلا و دوست داشتنیه .

باربد یه وقتایی که یه چیزی از من میخواد گیر میده که همین الان همین الان.......و کلاهمون میره تو هم تازگیها خیلی کنکاو شده که آدما چرا پیر میشن؟ من نمیخوام هیچکدوممون پیر بشیم منم وقتی جواب درستو بهش دادم خیلی ناراحت شد که نه نمیخوام اینجوری باشه و چند روزی ذهنش درگیر این قضیه بود و هی سوالهای پیچیده از من میپرسید منم قضیه رو به نفع خودم خاتمه دادم گفتم بچه ها اگه ماماناشونو اذیت نکنن مامان باباها هیچوقت پیر نمیشن و همیشه جون میمونن حالا هر وقت مشکلی باهم پیدا میکنیم و نمیخواد کنار بیاد اینو یادآوری میکنم و بارید زود هول میشه میگه نه نه مامان تو رو خدا همین الان به خدا بگو پیرت نکنه باشه من گوش میدم یه وقتایی هم که من خیلی ناچار میشم همون لحظه دستمو میزارم رو صورتم که آی ی ی ی  صورتم درد گرفت دیگه دارم پیر میشم و همون لحظه میگه باشه چشمک

نمایشگاه غنچه های شهر

16 مهر 1390 روز جهانی کودک کانون پرورشی کودکان

روز برفی اول بهمن 1390 باربد و وریا

نمایشگاه غنچه های شهر شهرک آموزشی رانندگی