مدتهاست به پسرم نوید برف بازی دادم و شرمندش شدم هر وفت از تلوزیون برف میبینه بدو میره دم پنجره که مامان بیا داره برف میاد ولی با چهره ای کلافه میگه پس کو؟ چرا نیست؟ دیگه دوسش ندارم اصلا نمیخوام برف بیادگریه

چند روز پیش صبح زود تا دیدم یخورده داره برف میاد و از ترس اینکه نکنه الان قطع بشه و پسرم بی بهره بمونه صداش کردم باربد پاشو ببین داره برف میاد با اولین جمله من مثل فنر از جا پرید و هراسان دوید دم پنجره با وجود اینکه شش دانگ خواب بود نمیدونم چطوری جمله منو شنید نگاهی به آسمون انداخت دانه خای برف خیلی ریز بودن و با چشم خوابالو سفیدیشو تشخیص نمیداد گفت این که بارونه بغلش کردم ، پنجره را باز کردم خم شدم تا سفیدی روی زمین و روی ماشینهارو دید بچم اینقدر شاد شد و هیجانزده که گفتن نداره، ذوق دیدن اولین برف فابل درک پسرم بران دیدنی بود.

فورا لباساشو پوشید و با باباییش رفتن بیرون به سمت مهد کودک همون مقدار برف کمی که رو ماشین باباش نشسته بود برای ذوق پسرک سه ساله ام کافی بود منم کارهامو انجام دادم که ظهر از مهدکودک بیاد نهارشو بدم و ببرمش برف بازی ولی نیم ساعت بعد دیدم برف تموم شد و همون مقدار کمی هم که رو زمین بود آب شده بود.

تصمیم گرفتم ببرمش یه محلی که برف بیشتری اومده باشه که دوستام گفتن: بابا تو چقدر عجولی تازه اولشه حالا میاد، بزار فردا پس فردا باهم میریم خلاصه اینکه منو اغفال کردن و ما هنوزم در حسرت برفیم.آخه از وقتی باربد به دنیا اومده جز زمستون اولی که نوزاد بود دیگه برفی نبوده سال دوم هم کمی بود که باربد یک ساله بود و چیزی نمیفهمید.

خاطرات زمستانی من در یک شهر کوهستانی و زیبا همرا یک دنیا شادی کودکانه بیشتر مجابم میکنه تا برای پسرم خاطرات برفی خوبی بسازم.

حالا دلیل این همه غیبت و بگم: اول اینکه با باربد یه مسافرت پاییزی 15 روزه رفتیم و از آخرین روزهای پاییزی استفاده کردیم همون روزهایی که هوای تهران خیلی آلوده بود و هی تعطیل میکردن ما در دامنه رشته کوه زاگرس داشتیم هوای پاک نوش جان میکردیم جاتون خالی.

بعدشم یکی دو هفته ای سیستم خراب بود، و به دنبال اونم مشغول بازار رفتن و خرید شیرین سیسمونی خاله شهره باربد بودیم تا دو ماه و نیم دیگه ایشالا دختر خاله باربد داره میاد بغل که کل خانواده در ذوقزدگی شدید به سر میبریم نیشخند. اوایل خرید باربد میدید اجناس کودکانه خرید کردیم فکر میکرد برای خودشه بعد که گفتیم اینا برای نی نی خالس ببین اینجاش صورتی داره میگه آها آره دخترونس مامانی برای منم صورتی پسرونشو بخر. قربونش برم خیلی خوب پذیرفته که یه نی نی دیگه داره میادابراز علاقه نمیکنه ولی قبولش کرده فعلا هر وفت با خالش تلفنی حرف میزنه میگه: چه خبر نی نیت هنوز نیومده بیرون؟ 

خیلی اتفاقی یه مجموعه نرم افزار کودکانه براش گرفتم با شک و تردید آخه باربد هنوز کار با موس رو اصولی بلد نیود پای کامپیوتر مینشست موس رو تکون میداد دکمه هارو میزد ولی روی موس بیخودی کلیک میکرد منم هر چی میخواستم توضیح بدم که این نشانگر با این موس ارتباط داره خوب گوش نمیداد و علاقه ای هم نداشت که گوش بده البته با موقع عکس نگاه کردن عکسارو رو میکرد یا موزیک رو میدونست با کدوم دوباره play کنه ولی موس رو نه، خلاصه cd رو گذاشتم قسمت رنگ آمیزی و آوردم اول خودم دستشو گرفتم و باهم یه نقاشی رنگ کردیم سر نقاشی دوم  رفتم تلفن جواب بدم اومدم دیدم همه رو تا آخر رنگ  کرده اینقدر ذوق زده شدم و تشویقش کردم که خودشم داشت از تعجب شاخ در میاورد. به همه خاله هاشو باباشو دوستام زنگ زدم گفتم شب که باباش اومد از در نیومده تو راهرو داد میزد: بابا بیا ببین چقدر مهندس شدم!و در ادامه ذوق زدگیم زنگ زدم از نشرشون(رویای کودکان) به خاطر طراحی نرم افزار تشکر کردمنیشخند

بالاخره آقا پسرمون رضایت داد بره سلمونی و حسابی خوش تیپ بشه تو این عکس تازه از آرایشگاه اومده و حسابی فشنی شده.

 

اینجا رفتیم نمایش کودکانه لولوی آوازخوان اونم دو بار آخه باربد خیلی خوشش اومده بود. به کارگردانی آقای رضا فیاضی و چون باربد به خاطر بازیش در فیلم دربه درها به عنوان آقا وکیل دوسش داشت یه عکس یادگاری هم با ایشون گرفت.

 

 

اینم صحنه ای از نمایش

 

تو یکی از روزهای نسبتا پایانی پاییزی تولد رادین عزیز دعوت شدیم که تو خونه اسباب بازی بود و خیلی بهمون خوش گذشت مامان نسرین جون مرسی که ما رو دعوت کردی. اینم رادین نازنین و باربد در حال خیاطی.

 

 

و اما اینم ستایش نازنینم که از همکلاسیهای باربده و مثل مامانش مهربون و نازنین، وقتی بچه ها مهدکودکن من و مامان زهرای عزیز بیشتر وقتها باهمیم.

 

اینجا هم هر دو دارن به کلاغهای پارک لاله غذا میدن.

 

خنده زمستانی قشنگ دو تا وروجک

 

این تصویر پایین هم که میبینید یکی از شاهکارهای پسرمونهنیشخند باربد از وقتی که کلاسهای نقاشی کانون و میرفت یاد گرفته بود که فقط با رنگ نقاشی کنه تا اسم نقاشی میاومد بساط گواش بازیشو راه میانداخت با مداد و ماژیک و اینا نقاشیهاش بصورت نقشه جغرافیا بود بیشتر و خودش سردرمیاورد که چی کشیده البته به جز چشم چشم دو ابرو و درخت و گل و خورشید که خیلی زیبا میکشید یه روز گفت بیا مامان ببین جرثقیل کشیدم وقتی برام توضیح داد دیدم کاملا درسته از ذوقم گذاشتمش تا شما هم ببینید، ببخشید که فارسی نویس نداشتم و فینگلیش توضیحاتشو نوشتم. کنار خونه ما دارن ساخت و ساز میکنن و باربد با هرگونه وسیله سنگین آشنا شده و چون از طبقه بالا تو کوچه رو میبینه نقاشیاشم از همون زاویه میکشه این جرثقیل هم از زاویه بالا نگاه کنید لبخند