درباره نویسنده
شراره.س
روز١۴/۶/٨۶ ساعت ١١:١٠ یک ظهر آفتابی، صدای گریه کودک من، فضا را پر کرد از عطر خدا و قدرت بی انتهایش. من مادر شدم و به شکرانه اش آرزوهایم را به باد سپردم، و به تو پسرک خیال های دور پسرک واقعی نزدیک می اندیشم از همین حالا.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • شراره.س
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۳٠ آبان ۱۳٩٠
  • پسرم 4 ساله شد
  • شیرین زبان من
  • گل عشقم
  • یا علی گفتیم و ...
  • زمستانه
  • خیال خام من !
  • پسرم راهی خانه دومش شد
  • تولد 3 سالگی گل زندگیمان
  • شیرین مثل قند در آستانه 3 سالگی
  • نمایشگاه + جشنواره + نمایشگاه= یه پست پر از عکس
  • من خیلی مهندسم !
  • برای تو ....
  • خیلی دیر اومدیم !
  • مهد کودک آری یا نه ؟
  • نوروز در طبیعت!
  • یکسالگی وبلاگمون
  • پسرم 5/2 ساله شد............
  • روزگار ما
  • عکس عروسی مامانی
  • شبهای شمعی ما
  • باربد سخنگو
  • 21 مورد به یادماندنی از باربد 2 سال و 4 ماهه
  • پشیمونی !
  • تاشان
  • ماما! آشتی آشتی
  • 2 سال و 2 ماه و 2 روزگی مبارک
  • گزارشی از کارهای جدید !
  • روزت مبارک کودک من
  • اختراع کلمات منفی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • اسفند ۸٧
دوستان من
  • ساره خوشگله و مامان نسیبه
  • همخونه....سمانه
  • مارتیا پسر دوست داشتنی
  • خاله هلیا دوست بچه ها
  • پارسا نمکی و مامان زینب
  • آروین عشق مامان و بابا
  • گلسا جون و مامان مونا
  • محمد رضا و خاطراتش
  • پارسا بزرگ مرد کوچک
  • ویونا فرشته کوچولو
  • گروه بهداشتی فیروز
  • کارن عشق مامانی
  • فرزان عشق مامان
  • پسمل فینگیلی
  • درباره نی نی
  • حادثه مترقبه
  • سیب سرخ
  • ریجاب
  • یونای من
  • نی نی لند
  • جیگر طلایی
  • نی نی سایت
  • ایلیا کوچولوی فریبا
  • آرین پسر بامزه و ناز
  • محمد پارسای عزیز
  • دانستنیهای کودکان
  • قصه برای نی نی ها
  • آریانا و عمه مهربونش
  • سارا جون و عشقش
  • وانیا عروسک ناز نسترن
  • نی نی قندی سارا جون
  • عسل عشق مامان و بابا
  • پریسا جون و خاطره جون
  • پویان نازی و قاشق سحر آمیز
  • محمد حسین عزیز و پریال
  • رادین کوچولو
  • بنیامین جوادی
  • ساتیار کوچولو و سمیرا جون
  • امیر یس و مامان هدی
  • شایان و خاطراتش
  • سعیدرضا امید مامان و بابا
  • مریم نازی و مامان شیدا
  • نیما گل عشق
  • پارسا پرنس کوچولو
  • پارسای دایناسور شناس
  • نی نی گولو.باران
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



باربد عشق مامان و بابا
 
نویسنده: شراره.س - ۳٠ آبان ۱۳٩٠
نظرات ()



پسرم 4 ساله شد
نویسنده: شراره.س - ۱٤ شهریور ۱۳٩٠

تا تو را دارم از زندگی لبریز خواهم بود. تا تو را دارم چه غمی دارم؟ تو بهترین بهانه برای شادی این دل کوچکم هستی . فرقی نمیکند کجا باشم. چکاره باشم و یا چطور باشم چون با تو یک بغل پر زندگی دارم. خوشبختی دارم. عشق دارم.

نازنینم تولد 4 سالگیت مبارک

 

نظرات ()



شیرین زبان من
نویسنده: شراره.س - ۳٠ امرداد ۱۳٩٠

 

توی تاکسی نشسته بودیم یه سرباز سوار شد و کنارمون نشست باربد یه 5 دقیقه ای فقط تو چشماش بروبر نگاه میکرد آقای سرباز کیفشو در آورد که کرایشو حساب کنه یکدفعه باربد با صدای خیلی بلند و با هیجان خیلی زیاد گفت شما پول نده بابای من گفته همه سربازها پولشون کمه یهو همه زدن زیر خنده بنده خدا سربازه از خجالت سرخ شده بود. افتادم یاد چند شب پیشش  که داشت به باباش میگفت من وقتی خیلی بزرگ شدم و سرباز شدم میخوام برات ماشین بنز بخرم باباشم گفت حالا وقتی سرباز بشی پولت کمه بزار یه وقت دیگه جبران کن باربدم هی میپرسید چرا سرباز بشم پولم کمه؟ باباشم گفت خوب سربازها همه پولشون کمه خوابشونم کمه حالا بچم داشت نتیجه گیری اختلاطشو با باباش پس میداد.

این تابستونم طبق برنامه قبلی به جز موسیقی هیچ کلاسی نرفتیم به علت گرما هم مرداد ماه مهدکودکم تعطیل کردیم ولی به جاش کلی پارک و نمایش و مسافرت و تفریحات مختلف جابگزین کردیم که به پسر کوچولومون خوش بگذره ولی از اول شهریور داره مهدشو میره.

این روزها هم خیلی فکرم مشغول یه برنامه ریزی درست درمونه برای مهرماه نمیدونم چکار کنم آیا با همین مهد ادامه بدیم یا یه مرکز پیش دبستانی تخصصی تر بریم؟ آیا یک موسسه زبان ببرمش یک روز درمیان روزی 3 ساعت و روزهای دیگه هم به کلاسهای کانون بپردازیم یا نه؟ نمیدونم از طرفی هم جابجایی خونه هم پیش رو داریم که بازم بستگی داره به مسیر رفت و آمدمان. از طرفی هم نمیخوام براش سنگین باشه که از مدرسه زده بشه. واقعا نمیدونم اگه نظری دارین لطفا کمکم کنید.

تازگیها خیلی حرصی شده مخصوصا وقتی یه چیزی بهش بگیم خیلی عصبانی میشه و میگه چرا دعوام میکنی یک بار از من میپرسید : مامان تو بچه بودی چرا خواستی وقتی بزرگ بشی دعوا کار بشی؟ من بزرگ بشم نمیخوام مثل تو دعواکار بشم میخوام مثل بابا هیچ کاره بشم.

تو مسافرت که بودیم من بهش اخم کرده بودم خیلی لجش گرفته بود  گفت: وایسا رفتیم خونه همه ابروهاتو با موچین میکنم میندازم دور.

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »